جمعه، 5 مهرماه 1387
 

قلبم در کف دستم بود، دستانم خونین و آبی رنگ چکه می کرد و می دویدم و مبهوت بودم که در این برهوت بی کسی تمام محتوایم  تویی،چه دلگرمی عجیبی بود و اشتیاق آور برای حرکت، برای سر خوشی و برای پویایی، متحیر بودم که چشمان قشنگت  را با کدام رنگ تصور کنم، که رنگش غلیظ تر از رنگ هایی باشد که تو می شناسی، نگران و پریشان بودم  ، انسانیتم از من جلو تر می دوید و می گریست، دستش را گرقته بودم و عقلانیتم فریاد می زد و من می بوسیدمش، چشمانم سرچشمه آبی بود که از انتهای وجودم قلیان می کرد، جنبش و سحر خیزی دو واژه مورد علاقه ام شده بودند و هدفمندی به زندگی ام جریان می بخشید، انسانها رنگی بودند و دنیایم دنیای واقعی انسانیت و حقیقت و مملو از انسانهای خوب بود، گریه ام می گرفت برای کودک 4 ساله ای که گدایی می کند، از شیشه بودم و بلوری، با تلنگری صدایی به بلندای فریاد می دادم و در عمق چشمانم می شد، عشق را دید و آسمان آبی خدا را و هیچگاه بارشش را دریغ نمی کرد و می دانست، آنکه خفته زیر این باران، او منم .می خواستم زنده باشم با او و زندگی را آبی می دیدم و او را فرا دنیایی و همیشه تفسیر تازه ای داشتم از عشق و هستی، نگاهت را ذره ذره به عشق تفسیر می کردم و به خودم دوستنم را القا می کردم .

باشد که دوباره جاری شوم در عشق و پویایی

بارش مهر ماه 1387

نوشته شده توسط بارش نظرات0