چند وقته دلم شده عین یه پرنده که بهش فرصت بال زدن نمی دن، بالمو جم کردم تو بغلم به امید اون روزی که دوباره بپرم دارم بی تابی می کنم، تنها دلیلم برای این زندگی شده 1 چیز و بس، دوباره هوایی شدم برم اون بالاها یادمه یه موقعی خیلی نزدیک بودم به آسمون عین پرنده ها دلم خیلی سبک بود و احساسم یه طعم ملس داشت به شیرینی عسلو به ترشی لواشک ، اما احساسم احساس پر زدن بود و هیچ وقت کم نمی آوردم و به قول تو شاید برق در چشمان نبود اما برقش را در قلبم حس می کردم، اما از روزی که به میهمانی ن... رفتیم حالم بد است نمی دانم چرا نمی توانم تصور دوری از تو را بکنم شاید زیادی لوس شدم اما واقعا سخت است .......
فال گرفتم :
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله ی آتشکده ی فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله ی بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش می گفت به مژگان درازت بکشم
یارب از خاطرش اندیشه ی بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
