امیدم زنده شد و نوری در عمق وجودم درخشید، گلی را یافتم از جنس آب که همیشه در درون خفته دیده بودمش و بیدار شد، جواب دادم ، درست همان لحظه بود که وسعت دیدم به جهان گسترش یافت و هر روز بیشتر شد، چند روز بعد دوباره با او قرار گذاشتم و از او خواستم که زود به زود ببینمش، حتی اگر می شد می خواستم هر روز ببینمش، حتی تا جایی که قرار شد، هر روز راه شرکت تا خانه بعد از تعطیل شدن با من بیاید، فکر کنم یادت هست ؟
موتور داغونی که به زور راه می رفت میدان ... نوت بوک سنگین ... رد شدن از جلوی همکاران ... ناراحتی شما از من به خاطر عبور از آنجا...
زیباست مرورش نه؟ سر بالایی ولنجک، که موتور هر چه زور می زد به جلو نمی رفت و عقب عقب می آمد و با چه زحمتی به بام آرزوها می رسیدیم به امید بودن و یکی بودن، من، تو و خدای ما. یادت هست خورشید آبی من را و یا شاهزاده کودکی و یا آن عروسکها جکی و جیل ؟
پارک جمشیدیه موبایلم جا ماند و رفتیم و آقایی به دنبال ما آمد و آن را به ما داد ؟ دربند غذا دادن به اردک های داخل آب به جای خوردن صبحانه و چه لذتی داشت قدم زدن شانه به شانه باد و پشت به پشت کوه و در کنار آذرخش چشمانی از جنس امید و به بلندای همت انسانهای راسخ و غروری به بزرگی کوه، که حتی کوه هم نتوانست به سخره اش بگیرد، یکی از دوستانمان راجع به بحث یکی شدن و هم بودی به ما یاد داد که یکی شدن درجه بالایی از هم بودی است و ما آن روز به چیزی رسیده بودیم که سطحی نبود و حتی هم بودی نبود وگرنه امروز هم فریاد یکی شدن و یکی بودن سر نمی دادیم بعد از ... سال
رسیده ام و رسیده ای
پی نوشت:
قسمت پنجم را به تنگه واشی اختصاص می دهم.
