دوشنبه، 6 خردادماه 1387

ناباوانه به تو زل زده بودم و امکان فکر کردنم، در لابلای نگاهت هرز می رفت. چشمانت برق می زد و برقش عقل و هوشم را می گرفت. صدای رسایت در حالی که آرام و شمرده سخن می گفتی، با کلمات ادبی رمانهایت که در آنها تاب می خورد، سبکبالی عجیبی به من می داد. مدهوش عطشی بودم، ناشناخته.

در آسمان ها سیر می کردم و برای اولین بار یک حس عمیق را تجربه می کردم. حسی از جنس باران نرم و عمیق... بلاخره آن روز گذشت و من رفتم و او رفت و دلم با من نیامد، چند روز بعد دوباره با او صحبت کردم و دوباره قرار گذاشتم. فکر کنم، پارک آ.ن بود، کنار دیوار روی سکوی داخل دیوار... وای وای! صحبت از همه چیز بود به جز آنچه باید می بود!

بعد از آن دلم گرفت و رفتم مشهد. سوار قطار شدم (سیمرغ). زیبا بود و خوش سفر و راحت. تا آنجا در فکر تو بودم. رسیدم. رفتم یک اتاق دو تخته گرفتم نزدیک حرم، داخل هتل...

بعد حمام رفتم حرم، گنبد زرد را که دیدم گریه ام گرفت. در دلم گفتم..... و فردا هم رفتم حرم و.....

برگشتم.

صبح رسیدم، فکر کنم حدود 11 بود. بدون اینکه بروم خانه و دوش بگیرم، فقط ساکم رو گذاشتم مغازه و آمدم پیش تو...

پارک شریعتی دیدمت، در چشمانت تعجب را می خواندم که از سر و شکل هپلی من تعجب کرده بودی، چیزی در دلم بود که همیشه بهش افتخار می کنم، آنقدر زلال و پاک بود که خودم بهش غبطه می خورم. رفتیم پیتزا در به در، 2 تا پیترا سفارش دادیم. نشسته بودیم طبقه بالا اون 3 کنج دیوار کنار کولر ایستاده، یادته؟ یه حرفایی زدم و زدی که بمونه برای خودمون فقط، اونقدر با ارزشن که نمی خوام اینجا بنویسم می خوام تو دلم بمونه. خلاصه بغض گرفت گلومو، بهت گفتم من این جوریم و اونجوریم...........، رسما و غیر مستقیم از تو خواستگاری کردم. بماند که این هم به طرزی عجیب بود ولی تو هم به طرزی عجیب تر وقتی ناامیدانه داشتم بر می گشتم به من اس ام اس زدی و امیدم دوباره زنده شد و جوانه زد. رابطه ای به وسعتی کوچک ولی عمقی بی پایان.

ادامه دارد...      

نوشته شده توسط بارش نظرات3