دوشنبه، 31 تیرماه 1387

پنچره باز است
و آسمان پیداست
 گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن
رفته تا بام برین ، چون آبگینه پلکان ، پیداست
من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی
پله پله رفته بی روا به اوجی دور و زین پرواز
 لذتم چون لذت مرد کبوترباز
 پنجره باز است
 و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا
 مثل دریا ژرف
 آبهایش ناز و خواب مخمل آبی
 رفته تا ژرفاش
پاره های ابر همچون پلکان برف
 من نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این دریا
 آنک آنک مرد همسایه
سینه اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود
 آمده چون بامداد دگر بر بام
می نوردد بام را با گامهای نرم و بی آوا
ایستد لختی کنار دودکش آرام
او در آن کوشد که گوشش تیز باشد ، چشمها بیدار
تا نیاید گریه غافلگیر و چالک از پس دیوار
پنجره باز است
 آسمان پیداست ، بام رو به رو پیداست
 اینک اینک مرد خواب از سر پریده ی چشم و دل هشیار
 می گشاید خوابگاه کفتران را در
 و آن پریزادان رنگارنگ و دست آموز
 بر بی آذین بام پهناور
 قور قو بقو رقو خوانان
با غرور و شادهواری دامن افشانان
 می زنند اندر نشاط بامدادی پر
 لیک زهر خواب وشین خسته شان کرده ست
 برده شان از یاد ،‌پرواز بلند دوردستان را
 کاهل و در کاهلی دلبسته شان کرده ست
 مرد اینک می پراندشان
 می فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پک
 کاهلی گر خواند ایشان را به سوی خک
با درفش تیره پر هول چوبی لخت دستار سیه بر سر
 می رماندشان و راندشان
تا دل از مهر زمین پست برگیرند
و آسمان . این گنبد بلور سقفش دور
 زی چمنزاران سبز خویش خواندشان
 پنجره باز است
و آسمان پیداست
چون یکی برج بلند جادویی ، دیوارش از اطلس
 موجدار و روشن و آبی
 پاره های ابر ، همچون غرفه های برج
 و آن کبوترهای پران در فضای برج
 مثل چشمک زن چراغی چند ،‌مهتابی
 بر فراز کاهگل اندوده بام پهن
 در کنار آغل خالی
 تکیه داده مرد بر دیوار
 ناشتا افروخته سیگار
غرفه در شیرین ترین لذات ، از دیدار این پرواز
ای خوش آن پرواز و این دیدار
 گرد بام دوست می گردند
 نرم نرمک اوج می گیرند ، افسونگر پریزادان
 وه ، که من هم دیگر کنون لذتم ز آن مرد کمتر نیست
 چه طوافی و چه پروازی
 دور باد از حشمت معصومشان افسون صیادان
 خستگی از بالهاشان دور
 وز دلکهاشان غمان تا جاودان مهجور
در طواف جاودییشان آن کبوترها
 چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان ، تا که باز ایند
 من دلم پرپر زند ، چون نیم بسمل مرغ پرکنده
 ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه
 گردد کنده
مرد را بینم که پای پرپری در دست
 با صفیر آشنای سوت
سوی بام خویش خواند ، تا نشاندشان
بالهاشان نیز سرخ است
آه شاید اتفاق شومی افتاده ست ؟
پنجره باز است
 و آسمان پیدا
 فارغ از سوت و صفیر دوستدار خکزاد خویش
 کفتران در اوج دوری ، مست پروازند
 بالهاشان سرخ
 زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید
 رسته لختی پیش
شعله ور خونبوته ی مرجانی خورشید

((م.امید))

نوشته شده توسط بارش نظرات0
چهارشنبه، 5 تیرماه 1387

نوشته شده توسط بارش نظرات6
جمعه، 31 خردادماه 1387

                                 

Me and You 

شجاعت پيدا کردن مگر چه قدر سخت است؟

شجاعت پيدا کردن مگر چه قدر عجيب و غريب است؟

چرا ديگر هيچکس شجاعت ندارد؟

چرا ديگر هيچکس فکر نمی کند، که بايد تکانی به خودش بدهد و يک شجاعت تکان خورده پيدا کند؟

چرا هيچکس شجاعت ندارد، تا در چشمان من طولانی طولانی زل بزند؟

چرا هيچکس شجاعت ندارد، آن طور که فکر می کند و آن طور که قلبش فکر می کند زندگی کند؟

چرا هيچ کس نمی فهمد که من نصفه مانده بودم؟

چرا در آن لحظه ناب، شجاع ترین شده بودم، در مقابلت؟

چرا من دنبال آدم شجاعی بودم؟

چرا من دنبال آدم شجاعی بودم که هم جرئت داشت در چشم های من زل بزند و هم جرئت داشته باشد، يک دل سير زندگی کند و هم جرئت کند که درک کند، هستی را؟

با تو بودن، با من بودن و به هم رسیدن سخت بود!

با تمام شجاعتم از دستش نمی دهم و قدرش را می دانم...

نوشته شده توسط بارش نظرات4
یکشنبه، 26 خردادماه 1387
 

امیدم زنده شد و نوری در عمق وجودم درخشید، گلی را یافتم از جنس آب که همیشه در درون خفته دیده بودمش و بیدار شد، جواب دادم ،  درست همان لحظه بود که وسعت دیدم به جهان گسترش یافت و هر روز بیشتر شد، چند روز بعد دوباره با او قرار گذاشتم و از او خواستم که زود به زود ببینمش، حتی اگر می شد می خواستم هر روز ببینمش، حتی تا جایی که قرار شد، هر روز راه شرکت تا خانه بعد از تعطیل شدن با من بیاید، فکر کنم یادت هست ؟

موتور داغونی که به زور راه می رفت میدان ... نوت بوک سنگین ... رد شدن از جلوی همکاران ... ناراحتی شما از من به خاطر عبور از آنجا...

زیباست مرورش نه؟ سر بالایی ولنجک، که موتور هر چه زور می زد به جلو نمی رفت و عقب عقب می آمد و با چه زحمتی به بام آرزوها می رسیدیم به امید بودن و یکی بودن، من، تو و خدای ما. یادت هست خورشید آبی من را و یا شاهزاده کودکی و یا آن عروسکها جکی و جیل ؟

پارک جمشیدیه موبایلم جا ماند و رفتیم و آقایی به دنبال ما آمد و آن را به ما داد ؟ دربند غذا دادن به اردک های داخل آب به جای خوردن صبحانه و چه لذتی داشت قدم زدن شانه به شانه باد و پشت به پشت کوه و در کنار آذرخش چشمانی از جنس امید و به بلندای همت انسانهای راسخ و غروری به بزرگی کوه، که حتی کوه هم نتوانست به سخره اش بگیرد، یکی از دوستانمان راجع به بحث یکی شدن و هم بودی به ما  یاد داد که یکی شدن درجه بالایی از هم بودی است و ما آن روز به چیزی رسیده بودیم که سطحی نبود و حتی هم بودی نبود وگرنه امروز هم فریاد یکی شدن و یکی بودن سر نمی دادیم بعد از ... سال

رسیده ام و رسیده ای

پی نوشت:

 قسمت پنجم را به تنگه واشی اختصاص می دهم.

نوشته شده توسط بارش نظرات0